استادم:
بر پایه این جمله و این تفکر جز خشونت چیز دیگری زاده نمی شود. روزگارانی به این جمله باور داشتم همچنان که نسلی باور داشتند، ولی امروز دریافته ام که مرزبندی آدم ها به حق و باطل همان اندازه اشتباه است که مرزبندی آدم ها با سیاه و سفید. شاید من اینچنین می اندیشم که مهم نیست در صحنه حق و باطل باشی ، هرکجا که میخواهی باش، مهم این است که برای نزدیکی حق و باطل تلاش کنی و راه خشونت را پیشیه نکنی. زندگی آدم ها پیچیده تر از مرزبندی ساده ای به نام حق و باطل. حتی اگر همین هم باشد، تشخیص مزر بین این دو کاری خدایی است نه انسانی.
من:
بله استاد با نظر شما موافقم، در واقع آن چه شما بيان مي داريد به نوع همان پذيرش احترام به ساير عقايد و تكثرگرايي است. يعني قضاوت نكنيم كدام عقيده درست و كدام عقيده غلط است و همه را به رسميت بشناسيم تا هر عقيده اي در ظرف جامعه خود را نشان دهد و بر اشتراكات تاكيد گردد تا توسعه حاصل آيد. من كاملا با اين نظر موافقم. ولي فكر مي كنم شايد منظور دكتر شريعتي در اينجا از حق و باطل آن مرزبندي اي است كه فاصله انسانيت و حيوانيت را مشخص مي كند، آن لبيكي است كه به صداي مظلومي كه درخواست كمك مي كند اشاره دارد، آن تفكيكي است كه بين محبت و خشونت، عاطفه و سنگ دلي، قهر و آشتي، دوستي و دشمني، از جنس اخلاقي مي توان قائل شد، كه اين ديگر جنگ عقايد نيست، نبرد فطرت است با سبعيت. شايد هم منظور دكتر شريعتي اين نيست و من دوست دارم اينگونه فكر كنم. سخت است آن هنگام که [. . .] لبخند زد. اينها ديگر شايد به طبقه بندي عقيدتي ربطي نداشته باشند، شايد نتوان حيوانات جنگل را نيز يك حزب رنگي جدا از سياه و سفيد به شمار آورد. نمي دانم استاد شايد اين خواص ژنتيك است كه باعث مي شود بعضي ها زياد به اين مسائل فكر كنند و بعضي ها ككشان هم نگزد و فقط به روزمره زندگي خود تحت هر شرايطي فكر كنند و بس. شايد هم كار آنها درست تر است و اصلا تئوريها و اخلاقيات همگي پوچ يا نسبي باشند. در ذهن من دنيايي ايده آل زندگي مي كند كه پر از مهر و محبت و دوستي و عقايد مختلف و عشق و علم و كار و توسعه و پيشرفت است، و چون اين دنيا با دنياي واقعي بيرون بسيار تفاوت دارد احساس مسئوليت به سراغم مي آيد كه شايد بتوان اين فاصله را كم كرد. با خود مي گويم من در اين جهان چه هستم؟ يك نقطه. يك بدن ضعيف كه كار زيادي از آن ساخته نيست. اما چيزي در درونم مي گويد به قدر همين يك نقطه قدم بردار تا با وجدان خودت شاد باشي، تا هنوز در ذهن خودت آن دنياي خيالي را زندگي كني و از آن لذت ببري.
استادم:
من نیز مثل شما با پوچی و خنثی بودن مخالفم و با این ایده که عده ای بر باطل اند موافقم. حرف من چیز دیگری، حرف من قدرت افسونگر محبت است. در مرزبندی آدمها به خوب و بد، حق و باطل، زشت و زیبا، سفید و سیاه که گاهی عقیدتی هم نیستند، تنفری پنهان نهفته است. در جداسازی و قرار گرفتن در یک جبهه ، شما برای نابودی جبهه دیگر تلاش دارید و این همان خطایی است که شریعتی کرد و نسل شریعتی و شاید همان خطایی است که بخش عمده ای از پارادکس توسعه را در کشورهایی به سان ما رقم زده است. بیایید دوست بداریم از خشونت حتی در درست ترین و انسانی ترین حالت آن دفاع نکنیم. بیایید به جای مرزبندی ها، بتوانیم [. . .] را نیز دوست بداریم، نه به خاطر منفعت مان که به خاطر گسترش دوستی و الفت بیشتر بین انسان ها، رفتارش را محکوم کنیم اما او را از خود بدانیم و نه غیرخودی. شاید بگویی او من را از خود نمی داند چگونه من او را از خود بدانم. پاسخم این است که هر گاه توانستی این گونه باشی به آزادی رسیده ای.
من:
درود مجدد بر استاد عزیزم
از این بحث فلسفی و تئوریک با شما بسیار لذت بردم. ای کاش قدر تفکر و تعقل در جامعه دانسته می شد و هر کس به قدر کفایت خود در احوال جهان اندیشه ای از جنس حقیقت می کرد، بی آنکه پای تعصبات و عقاید موجود در پیش زمینه ذهنش را وسط بکشد. آنگاه از دل تضارب افکار، مدینه فاضله پدید می آمد، شاید. آن طور که من فهمیدم شما معتقد با آن سخن عیسی مسیح هستید که گفت: اگر کسی به صورتت سیلی زد، طرف دیگر صورتت را جلو آور. این مفهوم به طور واضحی با مفهوم قصاص در تناقض است و البته چه مفهوم زیبایی است که موجبات شرمندگی خصم ترین خصم ها را پدید می آورد. بله من در مقابل این مفهوم زیبا سر تعظیم فرود می آورم استاد عزیزم. اما این مفهوم را در ترکیب با این مفهوم از شعر سعدی می خواهم که گفت: من از بی نوایی نیم روی زرد، غم بی نوایان رخم زرد کرد. پس اگر حتی بی نوا نیستم، غم بی نوایان خورم و از داغ آنها بگریم. تمام حرفم این است که سکوت نکنم و تلاش خود را به قدر فهم و توان خود انجام دهم، البته همان طور که به درستی شما می گویید، نه با خشونت، بلکه با پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک.
